X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1391
کرگدن

نمایشنامه ای خواندم با عنوان کرگدن نوشته یکی از  پیشگامان تئاتر ابزورد یا آبسورد ! (جفنگ- پوچی - بیهوده گی ) ، اوژن یونسکو . او اصالتا اهل رومانی و بزرگشده فرانسه است . این نمایشنامه اولین بار در سال 1959 در دسلدورف آلمان به روی صحنه رفته است . یک کار بسیار خوب استخوان دار که فکر و اندیشه پشتش است و من را بشدت در گیر خودش کرد . آدم وقتی شاه کارهای ادبی و هنری را می خواند تازه  فاصله عمیق بین یک کار  بد و خوب  را درک می کند ! . خواندن این نمایشنامه را از دست ندهید .


در بخشهایی ازین کتاب اینگونه نوشته شده است :


برانژه - بیرون رفتن؟ لازم که هست اما از چنین کاری می ترسم . سر راه حتما بر می خورم بهشان ....


دودار- خوب عاقبت ؟ فقط باید مواظب باشی که سر راهشان قرار نگیری . تازه انقدر ها هم عده اشان زیاد نشده .


برانژه - من که دیگر غیر از آنها چیزی نمی بینم . حالا لابد می گویی باز رفتم سر افکار تاریکم .


دودار- بهت حمله نمی کنند . اگر آدم راحتشان بگذارد آدم را فراموش می کنند . ته قضیه را که بشکافی موذی هم نیستند . حتی یک نوع بی گناهی طبیعی دارند . بله . یک نوع پاکی . از همه اینها گذشته من خودم برای اینکه بیایم پیش تو تمام خیابان را پای پیاده آمدم . می بینی که حالا هم ساق و سالمم. گرفتار هیچ دردسری هم نشده ام .

{صفحه 148 نمایشنامه کرگدن نوشته اوژن یونسکو ترجمه جلال آل احمد نشر مجید 1376}

در اینجا می توانید مصاحبه اوژن یونسکو  را بخوانید .


شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1391
تولد یک شهاب

امروز تولد یک شهاب از نوع آبروشن است. یک دوست قدیمی .تولدش مبارک. پارسال گفتگوی وبلاگی با او انجام دادم که دوباره خواندنش خالی از لطف نیست. اینجا بخوانید .




جمعه 27 مرداد‌ماه سال 1391
ملکوت

پنجمین کتابی که در این ماه رمضان پر ترافیک امسالم (!!!) توانستم بخوانم، رمان نیمه بلندی بود به نام ملکوت نوشته بهرام صادقی . این کتاب در سال 1340 نوشته شده. داستان خیلی شبیه به داستان بوف کور از صادق هدایت و کمی هم دارای فضای رئالیسم جادویی است در کل کتابی بود که بهم نچسپید. اما به نظرم در زمان خودش کار خوبی بوده باشد، 1340.

در بخشهایی از کتاب اینگونه نوشته شده :

{ساقی بر خود پیچید و پاهای عریانش را دراز کرد و با مشت به سینه کوفت و خمیازه ای طولانی کشید .دکتر حاتم سرش  را در دستها گرفته بود و به کفشهایش نگاه می کرد ساقی گفت :

- خسته نمی شوید؟ اما من نزدیک است استفراغ کنم . هیچ احساسی ندارم و هیچ خاطره ای . مادر و پدرم ؟ آنها خیلی دور شده اند ،خیلی از من دور شده اند و من فقط خسته ام .راستی این خستگی چیست؟ خلاصه همان است و دیگر هیچ .... من هم این تجربه را دارم به قیمت جوانیم .

دکتر حاتم گفت :

جوانی ....جوانی، اصل قضیه همینجاست، حالا فهمیدی که این بدن توست که وادارت می کند به من بد بگویی ، سرزنشم کنی  و فحش بدهی ؟ و من چه بوده ام ؟ یک سراب باطل ! اما قلبت هنوز هم به من حق می دهد و آن چشمهای قشنگ اندوهگینت، آن سیاهی عمیق...و باز هم ممکن است اشکهایت به خاطر من بر زمین بریزد ، به خاطر من که وقتی بعد از ظهر ها فرا می رسد نمی دانم چه کنم .اضطراب و دلهره آتشم می زند. - صفحه 66 کتاب ملکوت- بهرام صادقی - انتشارات کتاب زمان -1379}


چهارشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1391
مرگ غریبانه یک بازیگر

نادیا دلدار گلچین بازیگر تئاتر، تلویزیون و سینما صبح روز چهارشنبه 25 مردادماه درگذشت . منبع خبر


چهارشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1391
ناتور دشت

این روزهای من، بیشتر شبیه به شخصیت کتابیست که تازه خوانده ام، یعنی  هولدن کالفیلد  در رمان ناتور دشت نوشته جی .دی. سلینجر . این کتاب از آن کتابهای بود که در ابتدا بسیار خسته شدم از خواندنش ،اما تحمل کردم و ادامه دادم، تا اینکه در ادامه راه کم کم با سلینجر و شخصیت اصلی رمانش کنار آمدم . و حتی کار به جایی رسید که دراواسط رو به اواخر کتاب با او همذات پنداری هم داشتم . در مورد سلینجر و کتابهایش در اینترنت مطالب بسیاری هست .اگر علاقه مند به شناخت بیشتر او هستید می توانید نامش را در گوگول سرچ کنید . به نتایج خوبی می رسید .


در بخشهایی از کتاب ناتور دشت اینگونه نوشته شده  : 

آقای آنتولینی یه مدت هیچی نگفت . بلند شد یه مشت دیگه یخ ریخت تو لیوانش و دوباره نشست . می شد فهمید داره فکر می کنه. فقط خدا خدا می کردم بقیه حرفارو بذاره واسه صبح ، ولی خیلی داغ بود . آدما اکثرا موقعی برا حرف زدن داغن که تو نیستی .

(( خیله خب . حالا یه دقیقه بهم گوش کن .... ممکنه الان نتونم منظورمو خیلی خوب بگم ولی تا یکی دو روز دیگه یه نامه برات می نویسم که خوب متوجه بشی . با این حال حواستو خوب جمع کن )) دوباره سعی کرد تمرکز کنه .بعدش گفت ((سقوطی که من ازش حرف می زنم و گمونم تو دنبالشی ،سقوط خاصیه ،یه سقوط وحشتناک . مردی که سقوط می کنه حق نداره به قهقرا رسیدنشو حس کنه یا صداشو بشنوه . همین طور به سقوطش ادامه می ده . همی چی آماده اس واسه سقوط کسی که لحظه ای تو عمرش دنبال چیزی می گرده که محیطش نمی تونه بهش بده یا فقط خیال می کنه که محیطش نمی تونه بهش بده . واسه همینم از جستجو دس می کشه . حتا قبل ازینکه بتونه شروع کنه دس می کشه متوجه میشی ؟

((بله آقا ))

((حتما؟))

((بله))

{ صفحه 182- کتاب ناتور دشت نوشته جی دی سلینجر- ترجمه محمد نجفی - نشر نیلا }



دوشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1391
مزرعه حیوانات

در وادی سوم رسیدم به کتابی از جرج اورول به نام مزرعه حیوانات . مدت مدیدی بود که قصد داشتم این کتاب  را بخوانم ،هر بار هم اقدام می کردم چند صفحه ای از آن را می خواندم ولی متاسفانه همیشه در یک صفحه مشخصی مثلا صفحه 10 چشمانم داغ میشد و به خوابی لذت بخش فرو می رفتم . و بارها این اتفاق تکرار میشد.  تا اینکه بلاخره همین دیروز خواندمش و تمام شد (:  این داستان جرج اورول که اصالتا انگلیسی است را میشود  داستانی  سیاسی نامید که با الهام از انقلاب روسیه نوشته شده  است . هر کدام از شخصیت های داستان نمادی از شخصیتهای واقعی دنیای سیاست هستند که البته اکنون به تاریخ پیوسته اند . نکته معروفی که  همیشه  درمورد این داستان گفته میشد ! بحث  قابل ارجاع بودن آن  به اکثر انقلابها در دنیاست ! در واقع سرنوشت انقلابها !....به هر ترتیب داستان استخوان داری بود و لذت بردم . در کتابی که من خواندم  که ترجمه ای بود از صالح حسینی و معصومه نبی زاده - انتشارت دوستان - 1382 - یک موخره در کتاب موجود است که در شناخت بیشتر از افکار اورول و خود داستان مزرعه حیونات کمک می کند .

در بخشهای از این کتاب اینگونه نوشته شده است :


{ ولی اگر حیوانات سختیهایی را بجان می خریدند،شان و منزلت زندگی کنونی آنها ارزش تحمل آنرا داشت. آواز و سحنرانی و مراسم فزونی گرفته بود. ناپلئون حکم کرده بود که هفته ای یکبار مراسمی موسوم به تظاهرات خودجوش بر پا گردد. هدف هم این بود که جنگها و پیروزیهای مزرعه حیوانات را جشن بگیرند . همه حیوانات به وقت معهود کار و  بارشان را ول می کردند و دور محوطه مزرعه مثل سربازها قدم رو می رفتند ، خوکها در جلو ،پشت سر آنها اسبها ،بعد گاوها و گوسفندان و آخر از همه مرغ و خروسها . سگها در دو طرف صف حرکت می کردند و جوجه خروس سیاه سوخته ناپلئون هم جلودار بود . باکسر و کلوور نیز دو تایی بیرق سبزی را منقوش به سم و شاخ و شعار زنده باد رفیق ناپلئون به دوش می کشیدند ........... ( صفحه 116) }



یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1391
هنرمندان خون اهدا می کنند

به مناسبت 9 مرداد روز انتقال خون هنرمندان استان هرمزگان در این روز خون اهدا می کنند. جهت دیدن خبر کاملتر به وبلاگ ماهی بالی مراجعه کنید.


شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1391
کانون فیلم برگزار می کند

نمایش دو فیلم تناوب و کنسرو ایرانی در برنامه های نمایش فیلم کانون . جهت کسب اخبار بیشتر به وبسایت انجمن سینمای جوانان بندرعباس مراجعه کنید .


جمعه 6 مرداد‌ماه سال 1391
در خرابات مغان

در ادامه طرح کتابخانیه  ماه رمضانیه امسال (بر خلاف پارسال  و پیرار سال که به دیدن تمام فیلمهای آنتونیونی و برسون گذشت !) در دومین منزلگاه ، {عجب کلمه ای (: } رسیدم به کتابی نوشته داریوش مهرجویی با عنوان در خرابات مغان . استاد داریوش خان مهرجویی را  که حتمن معرف حضورتان هست ؟ بله همان کارگردان بسیار دوست داشتنی  و نازنین سینمای ایران . اینبار رمانی نوشته است به نام در خرابات مغان این کتاب را می توانید از کتاب فروشی شهر کتاب واژه بندرعباس واقع در ابتدای بلوار معلم روبه روی شهر نمایش بخرید .

جمله معروفی هست که میگن هر هنرمندی تنها یک اثر هنری داره و در باقی آثار تنها همون یک اثر رو حالا در رنگ و لباس متفاوتی ارائه میده !! . این جمله حداقل در مورد داریوش مهرجویی صادقه . اما این موضوع ،هیچ از لذت مواجهه با آثار استاد داریوش خان مهرجویی کم نمی کنه .در بخشهای ازین کتاب اینگونه نوشته شده است : 

و در زدم کله تخم مرغی در را باز کرد . نرگس سفارش غذاش رو از روی منوی هتل نوشت و خیلی چیزای دیگه بهش اضافه کرد و داد بهش و درو بست .. بعد کیف و کتشو به گوشه ای روی مبل انداخت ، و کفشاشم با پروندن ظریف ساقها خوش ترکیبش به کنج اتاق پرواز داد. خندید وجستی زد روی تخت . عین دختربچه های بازیگوش ... خودشو رو تخت لغزوند و دستهاشو روی شونه هام گذاشت و کنارم رو به روی میز نشست و دستمال سفره برداشت و روی رونهاش پهن کرد ... من تازه با سالاد شروع کرده بودم و در زدن و و بقیه مخلفات رو اوردن و پس از ده دقیقه مابقی قضایا رو.... مشغول شدیم . نرگس پس از چند لقمه و جرعه آروم آروم به حرف افتاد و توضیح داد که حضورش در اونجا چه معنایی داره .... ( صفحه 285- در خرابات مغان - رمان - داریوش مهرجویی - نشر قطره )



پنج‌شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1391
کانون عکس

انجمن سینمای جوانان بندرعباس اقدام به تشکیل کانون عکس در این انجمن نموده است . جهت رویت خبر کاملتر به این آدرس مراجعه کنید .


چهارشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1391
قیدار

این روزها زده ام توی کار خواندن کتاب . نیت کرده ام تا پایان ماه رمضان یه چنتایی کتاب بخوانم . راپورت این کتابخوانی رو براتون همینجا می نویسم . 

اولین کتابی که خیلی شانسی بدستم رسید و همین که باز کردم و چند خطشو خوندم مجبور شدم تا تهش برم، رمان قیدار بود، نوشته رضا امیر خانی . 

اینور آنور از رضا امیر خانی می شنیدم و این هم خودش یه کشش بود برای خواندن کتابش که بلاخره این چیه که اینهمه ازش حرف می زنن !! . 

این رمان در حال و هوای تهران سالهای بعد 1342 اتفاق میفته داستان آدمها لوطی مسلکیه که اینروزها کمتر پیدا میشن . یه چیز تو مایه های فیلمهای فارسی قبل از انقلاب آدم یادٍ فیلمهای مسعود کیمیایی و مرحوم فریدون گله میافته ! 

البته رمان از نظر ساختار هنری بشدت دچار آشفتگیه به نظر میاد هیچ منطقی چه رئالیستی و چه منطق استعاری ، که  در رمان بشدت استعاره حضور پر رنگی دارند  وجود نداره ! . در واقع رمان چفت و بستی نیست اما به هر حال ارزش یکبار خوندن رو داره 

این کتاب رو می تونید از کتاب فروشی های شهر بندرعباس نیز تهیه کنید ! 

در بخشهایی ازین کتاب اینگونه نوشته شده : 

قیدار استکان چای بدست می رود روی بالکن و پاپتی ها را می بیند که با گردن کج ایستاده اند . بر می گردد و شلتون براش توضیخ میدهد که پاپتی را حکومت گرفته است . بیش تر که پرس و واپرس می کند می فهمد که پاپتی گرفتار ، همان استاد سبیل قیطانی است . می فهمد که سبیل قیطانی سالها تلاش می کرده است که پاپتی ها را جذب کند و به مبارزه بکشاندشان و یحتمل منتهای ارزوش هم کاری بوده است شبیه کاری که قیدار در لنگر کرده بود ! اما عاقبت خودش هم گرفتار شده است ،یا حکومت گرفتارش کرده است و.... قیدار م خندد : - اما به خاطر پنج تمان شروع کرده بود با حزبش قر دادن ! ( صفحه 264- قیدار -  نوشته رضا امیر خانی ) 


دوشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1391
سی سال سی شات

سی سالگی عجیب ترین عدد موجود در سن آدم است سی سالگی دقیقا نقطه وسط زندگیست نقطه ای که نه راه پس داری و نه راه پیش سی سالگی سال هجوم افکار عجیب غریب است !  همیشه با خودم فکر می کردم سی سال بیشتر زندگی نمی کنم ! سی سالگی را باید زیست و من امروز سی ساله شدم !



نگاشته‌های پیشین
  • صفحه نخست
  •  
     
    بازدیدکنندگان : 336217
     

     

    موضوع بندی

    آرشیو