X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 15 دی‌ماه سال 1392
آذر که می شود

یادداشتی از علیرضا محسنی

 

سالهاست که دیگرنمی بیند چشمانت،چشمانی که روزی تصویرها بر پوسته نازک و شکننده فیلمهای 8 میلیمتری خلق می کرد  وهمگان را مسحورکارهایت.

سالهاست که دیگردستانت هیچ کالنگی را ازساحل جمع نکرده وتمام برکه هاخشک شده اند.

سالهاست که هیچ نهنگی را ازدریا صید نکرده ای.

وسالهاست که سوار برمرکب سفیدموج به راه دور دریا رفته ای.

می دانم آذر که میشود دلتنگ کودکی،نوجوانی وجوانی ات میشوی و هنوزچشم بر راه آن سالهایی. سالهایی که چشم برهم زدنی رفت وخود را دیدی در دبی در پی روز مرگی.

درطی این چندسال کار در اینجا آبرویی بدست آورده بودی دراین سینماکه بعد از سه دهه از دوریت هنوز تو را احترام دارند وفراموشت نکرده اند.

میدانم که ذهنت ذره ذره ازخاطره ها خالی می شود و این چقدر درد ناک است. خاطراتی که درکنج خانه به آنها دلخوش بودی اما ما هرلحظه تو را به خاطرمی آوریم و آذر که می شود بیشترمی دانم که چقدر درد ناک تر است که ثانیه را دقیقه کردن،دقیقه را ساعت، ساعت را روز ،روز را هفته ، هفته را ماه، ماه را سال و سال را سالها.

و تو سالهاست که نه به خاطر می آوری و نه می بینی

سالها خود خواسته سپری کردی سالها را و سالهای دیگر را نا خواسته و این بخت شوم کمین کرده آخرتو را به کام خویش گرفت.

آذرکه میشود تنت می لرزد ازآن همه خاطرات گردش در روزهای خوش آفتابی که ازذهنت پاکشده اند.

چه آنسوی دریا باشی چه این سو ،فرقی نمیکند تو با ما هستی درذهن تک تک آدمهای سرزمینت،وطنت و زادگاهت.

جایت خالی درآذرماه ،همین چند روز پیش ،جشنی برایت گرفته بودند درجشنواره هفتم سینماحقیقت به اندازه قد و قواره ات.

گرچه تن نحیفت رابه تخت سپرده بودی،اما روحت آنجا بود . درتک تک فریمهای فیلمهایت. خیلی هادرنبودنت حرف زدند ،دوستان گرمابه و گلستانت ،ابراهیم حقیقی ،کیانوش عیاری ،داریوش ارجمند ،منوچهر مشیری ،داود شهیدی ،شاگردانت  علیرضارئیسیان و همایون امامی،ودیگرانی که من نمی شناختم.

جشن تو باکسی همراه بودکه بسیار دوستش میداری ،وهمیشه به چشم استادی به او می نگریستی، ناصرتقوایی

راستی اوهم دربار ه ات حرف زد. ازآشنایی اش با توگفت،از اینکه جزو نسل اول فیلمسازان جنوب و مستعدترین بودی. و ازدوره ای، هرفیلمی که می ساختی با او مشورت می کردی ،ازبیماری ات گفت و چقدر نگرانت بود. چه غمگنانه ازتو می گفت

کاش آنجابودی ومی دیدی باچشمانی که دیگرنمی بیند.

روز نمایش فیلمهایت سالن پرشده بود از دوستداران و مشتاقانت ، چه آنها که تو را ازنزدیک می شناختند و آمده بودند باتو خاطره ای تجدید  کنند از روزهای رفته وچه آنهایی که فقط نامت را شنیده بودند.

ازفیلم هایت، دو قسمت ازمجموعه راه دور دریا رانشان دادند. اولی لنگه بود بامتن زیبای محمدتهامی نژاد که چه شروع بسیار زیبایی دارد با صدای دلنشین محمد عقیلی

«گویی قرنها درسکوت براین کشتزار خالی گذشته است ،مترسکی برزمین بی کشت ،نشان از روزهای خرمی است و هشدار به ما ،که راهی  گشتی دوباره در لنگه»

دومین فیلم «میناب» بامتن محمدعقیلی و صدای احمدرسول زاده

«درمیان آب اند . درمیناب، با نخل هایشان ،هم تبار رود ی که همیشه میگذرد» وفیلم سوم «بازارنخل» که به نظر یک فیلم آموزشی  ترویجی بود ونه ازجنس دیگر فیلم هایت بامتن وصدای نویسنده خوب جنوب عدنان غریفی

می دانم آذر که می شود چقدر دلتنگ عزیزاز دست رفته ات (رامی) می شوی وچقدر دلتنگ تر برای صدایش. چقدرباهم کالنگ جمع کردید،چه نهنگ هایی که صیدکردید وچقدر با لبانی تشنه تا برکه های خشک را دویده بودید و درنهایت هرکدام به سویی هجرت کردید.

هوای سرد آذرماه تهران وگرمای جشنواره تنها تو را کم داشت وچه حیف که آذر هاست که تو در اینجا نیستی وبه راه دور دریا رفته ای. تو را و محمدعقیلی را میگویم که او هم درجایی درسرد ترین دور جهان به سرمی برد

چه قلم قدرتمندی دارد وچقدر انسان نازنینی است وحیف از اوست که  آنجا باشد .هر دو  دورید و هستند دوستان وکسانی که هر روز نام شما را صدا میکنند ودلتنگ شمایند.  منصورنعیمی هم خوب است و با صبر زندگی رامیگذراند وحسام (نقوی) هم نگران حال واحوالت  و بسیار مرا در چاپ کتابی درباره ات یاری داد.

بشیر هم درسیر خویش.

میدانم آذرکه میشود با حنجره ازدست داده ات هر روز نام بندر را فریاد میکنی

میدانم در این وقت ساعت،وچند روزگذشته از آذر که برایت مینویسم تو درخواب فراموشی رفته ای

آذرکه میشود

...

 

 

 



نگاشته‌های پیشین
  • صفحه نخست
  •  
     
    بازدیدکنندگان : 337533
     

     

    موضوع بندی

    آرشیو