X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1391
همنوایی شبانه ارکستر چوبها

این نام کتابی ست از رضا قاسمی یکی از نویسندگان با سابقه کشور که دستی هم بر نمایشنامه نویسی دارد و همچنین موسیقی . این کتاب را سالهاپیش به پیشنهاد مسعود رحمتی( وقتی ازو خواستم چند کتاب خوب را معرفی کند و یا اگر درست خاطرم باشد درمورد اینکه  کتاب * من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم *یک داستان پست مدرن است که در مخالفت گفت نه اینطور نیست و من گفتم پس چه کتابی این قابلیت را دارد و این کتاب را پیشنهاد کرد )  خریدم و تازه موفق به خواندنش شدم ! خوانش کتاب کمی برایم دشوار بود .دشوار بود چون  اساسا دنیای نویسنده را دوست نداشتم ! اما کتاب قابل تاملیست . و همچنین از آثار صادق هدایت و کافکا و مارکز میشود گفت  در ساختن جهان کتابش الهام گرفته بود. که این موضوع بشدت پس از خواندن چند صفحه ای  خودش را نشان میداد . به هر حال این کتاب

برنده ی جایزه ی بهترین رمان اول سال ۱۳۸۰ بنیاد گلشیری 

رمان تحسین شده ی سال ۱۳۸۰ جایزه ی مهرگان ادب 

برنده ی بهترین رمان سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات بوده است .

 در بخشهایی ازین کتاب اینگونه نوشته شده :


تاریخچه ‏ی اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه‏ ی اختراع اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ‏ای بود که اول محتوایش عوض شده بود (یعنی اسب‏هایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم‏ کم شکلش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود. (اختراع زن سنتی هم، که بعدها به همین شیوه صورت گرفت، کارش بیخ کمتری پیدا نکرد). این طور بود که هرکس، به تناسب امکانات و ذائقه‏ ی شخصی، از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه‏ ی تغییراتش، گاه، از چادر بود تا مینی‏ژوپ. می‏خواست در همه‏ ی تصمیم‏ها شریک باشد اما همه‏ ی مسوولیت‏ها را از مردش می‏خواست. می‏خواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه ‏های زنانه ‏اش به میدان می‏آمد. مینی‏ژوپ می‏پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما، اگر کسی به او چیزی می‏گفت، از بی‏چشم‏ورویی مردم شکایت می‏کرد. طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می‏داد ضعیف و بی‏شخصیت قلمداد می‏کرد. خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه ‏نظر جدی کوششی نمی‏کرد. از زندگی زناشویی‏ اش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت، نه خیانت. به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما، وقتی کار به جدایی می‏کشید، به جوانی‏اش که بی‏خود و بی‏جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف می‏خورد.

{صفحه 90 کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها نوشته رضا قاسمی نشر نلیوفر 1384 چاپ ششم }


سه‌شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1391
کافه پیانو

کافه پیانو نام کتاب داستان نیمه بلندی است نوشته فرهاد جعفری .او که اصالتا خراسانی است این کتاب را سال 86 منتشر کرده و تا سال 87 به چاپ بیستم رسیده! و اصولا کتابهایی که به این تعداد چاپ می رسند برای خوانندگان همیشگی کتاب در کشور یا حداقل برای من جذاب خواهد بود . که بدانم نویسنده چه نوشته که این همه مورد استقبال قرار گرفته است و یا اساسا ذائقه مخاطبین کتاب در کشور ما چگونه است . کتاب را که خیلی وقت بود در کتاب خانه مان موجود بود را برداشتم و خواندم . کتابٍ همچین استخوان داری نبود ولی قابلیت بهتر شدن را نیز داشت . مهمترین چیزی که ، هم در کتاب فرهاد جعفری و هم باقی نویسندگان اخیر کشور به چشم می خورد از جمله کتابی که در پست قبلی معرفی کردم ( از پائولوکئلیو متنفرم ) هم بود یک جور زور زدن برای روشنفکر نمایی است این که نویسنده ها یا سهوا نمی دانند یا عمدا نمی خواهند بدانند که شخصیت نویسنده از پس و پشت کلمات خود را فریاد می زند . لذا آقایان با به رخ کشیدن کتابها یا فیلمها و یا کارهایی ازین قبیل که دور برشان است ب مخاطب  و با ورود بیش از حدشان به داستان می خواهند چه چیز را دنبال کنند!  نمی دانم البته این ارجاعت در کار نویسنده های خارجی از جمله سلینجر که از نویسندگان مورد علاقه جعفری هست نیز دیده می شود.  و گویی در آثار آنها به خوبی می نشیند و یا قول منتقد سینما یی مشهور کشور در آن داستانها درآمده است ، اما در کار دوستان وطنی در نمی آید ! در نمی آید چون ساختگیست چون نویسنده اصلا این فضاها را لمس نکرده است . و متوجه این نیستند که کلمه چیز شوخی برداری نیست .مثل اسلحه می ماند نمی شود باهاش شوخی کرد و دست کمش گرفت. اگر دست کمش بگیری می زند کار دست داستان و نویسنده اش می دهد ! در پایان یاد آوری کنم نویسنده این کتاب در سالهای گذشته حاشیه های بسیاری را به دنبال داشته و حسابی جنجال آفرید در این لینک خودتان بخوانید .


در بخشهایی از این کتاب انگونه نوشته شده است :

و گفتم بیشتر از خودم دلم برای گل گیسو می سوزد. که اگر ازش توی مدرسه بپرسند بابات چه کاره است باید چه جوابی بهشان بدهد . فکرش را می کنم که مجبور است یک جواب پرتکی بدهد در حالی که خوب می داند بابایش قهوه چی است ، حالم گرفته می شود و همه اش خودم را سرزنش می کنم که چرا نتوانسته ام بابای بهتری برایش باشم که بهش افتخار کند. که بتواند سرش را بالا بگیرد .

خیز برداشت که بگوید تقصیر خودم است که توی مصاحبه گزینش وکالت ، به آن بابایی که می خواسته پرسشهای احکام ، ازین جور چیزها بپرسد گفته ام محال ممکن است به سوال هایش جواب بدهم چون خلاف قانون است . 

{صفحه 79 از کتاب کافو پیانو نوشته فرهاد جعفری نشر چشمه چاپ دهم }



دوشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1391
از پائولوکوئلیو متنفرم

این نام کتابی است نوشته حمیدرضا امیدی سرور که که به تازگی خوانده ام یک رمان بازاری عاشقانه که نویسنده سعی داشته با ارجاعاتی به متنهای دیگر از جمله دنیای ادبیات و سینما بار روشنفکرانه رمانش را بالا ببرد، اما موفق نبوده است و رمان در همان حد و اندازه کارهای فهمیه رحیمی و  ر . اعتمادی باقی می ماند ! گرچه خود نویسنده بارها در این رمان به شکلی این نویسنده ها را مورد شماتت قرار داده و اما خودش نیز چیزی فراتر از آنها ارائه نمی کند . در بخشهای از این رمان بازیهای فرمی صورت گرفته از جمه فاصله گذاری های متعدد و شکستن زاویه دید یکپارچه رمان و همچنین اشاره بیش از حد به آثار برجسته ادبیات ایران و جهان اما هیچ کمکی به جذابیت این اثر نکرده اند بلکه به نظر می آید داستان خیلی بی مورد کش آمده است !

 ساکنین شهر بندرعباس می توانند این کتاب را از کتابفروشی پنج استاد واقع در خیابان دانشگاه تهیه کنند .


در بخشهایی ازین کتاب اینگونه نوشته شده :

 

گلاره گفت: پس حقته ... توی این وضعیت به منم  داری دروغ می گی !

عصبی و ناراحت گفتم : خب تو بگو چیکار کردم ؟

- واقعا چطوری دلت اومد با غزل قرار بذاری بعد ول کنی با مهناز بری ؟

اگر دود از لای صفحات کتاب بلند شد تعجب نکنید ! این دودی ست که باشنیدن حرف گلاره از سرم بلند شد .عجب گندی زده بودم به خودم گفتم : نامردی اگه نری کافه صفامنش نامرد رو با خاک یکسان نکنی !

و مجبورد شدم بزنم زیر کل ماجرا : کی همچین حرفی زده ؟

- رضا انتضار نداشتم ! به صاحب کافه سپردی به غزل دروغ بگه اون وقت دوست غزل تو رو با یه دختر دیگه دیده با نشونی های مهناز .

وا رفتم و برای لحظه ای سکوت کردم گلاره انگار منتظر من بود چیزی بگویم . به خیال خودم خیلی زرنگ بودم اما حواسم به این توصیه معروف چخوف نبود که اگر در داستان تفنگی روی دیواری آویزان باشد بالاخره باید در جایی از داستان شلیک کند . اما از بخت بد حالا هم که شلیک کرده بود ،مستقیم  گلوله اش را زده بود توی مخ من ! یاد مهسا افتادم که آن روز ............

{صفحه 263- رمان از پائولوکئلیو متنفرم - حمیدرضا امیدی سرور - نشر آموت - 1390}

 


جمعه 24 شهریور‌ماه سال 1391
صد سال تنهایی

سرانجام صد سال تنهایی !!

از سالها پیش دو جلد کتاب صد سال تنهایی در قفسه های کتابخانه امان بود . هر دو ترجمه بهمن فرزانه . من بارها و بارها در طی سالیان متمادی مبادرت به شروع و خواندن این کتاب کرده بودم . به شکلی که هجوم برای خواندن این کتاب را می شود به چند دوره تقسیم کرد دقیقا مثل دوره های زمین شناسی  همچون ترنری یا کواترنری یا دوره های  تقسیم تاریخی همچون  دوره پارینه سنگی، دوره نوسنگی دوره تیر کمان شاه و غیره .... خلاصه سرتون رو به درد نیارم ابتدا فکر می کردم مشکل از ترجمه بد کتاب است رفتم و یکی دو ترجمه دیگر  از کتاب را خریدم اما بازهم افاقه نکرد.حتی اطرافیان می گفتند که ترجمه بهمن فرزانه بهترین است و اشتباه کرده ای ترجمه های دیگر را گرفته ای . دوباره رفتم همان دو نسخه ترجمه بهمن فرزانه  که سابقا در خانه موجود  بود را بخوانم .بازهم مشکل حل نشد. تا مدتی فکر lمی کردم بخاطر نو ع فونتها و چاپ بد و بوی بد  ناشی از کهنه گی آن نمی شود کتاب را خواند! . نمی دانم همه اینها نبود ! تا اینکه با چند تمرین خواندن دست گرمی خودم را برای خواندن این کتاب آماده کردم و می دانستم و همیشه با خود فکر  می کردم که اگر صد سال تنهایی را نخوانم انگار هیچ نخوانده ام . و سرانجام  گویی بدون  اینکه خودم متوجه شوم در یک عصر تابستانی صد سال تنهایی به سراغم آمد . و خواندمش !!. در باره کتاب چیزی برای گفتن ندارم مثلا شرحی تحلیلی خدای نکرده نقدی که اساسا کار من نیست . ابتدا می خواستم در این پست  از وبلاگ بنویسم ، صد سال تنهایی بدون شرح . اما نشد . فقط چیزی که می توانم بگویم  اینست که اگر کتاب را نخوانده اید و در سایتهای مختلف اینتر نتی و در پستهای مختلف نمی دانم چی چی کتاب و چی کتاب و این حرفا حتما دیده اید که نوشته شده مثلا 50 یا 100 کتابی که باید قبل از مرگ خواند ! این مزخرفات را دور بریزید .توصیه می کنم تنها کتابی که قبل از مرگ بخوانید صد سال تنهایی است و بس . بخوانید و به این فکر کنید که چگونه یک بشر قادر به آفریدن  چنین تخیلی است اساسا در مغر مارکز چه چیز بوده است و به قدرت قوه تخیل یک نوع  از بشر توجه کنید .

صد سال تنهایی تنها یک کتاب رمان نیست،  صد سال تنهایی  به مفهوم کلمه یک اثر هنری است . و شاید فراتر از آن .


پی نوشت : یکی از سخت ترین کارها انتخاب از بخشی از این کتاب برای بازگو کردن در این جاست دقیقا مثل داستانش که به هیچ وجه نمی شود تعریف کرد .

 اما در بخشهای از کتاب اینگونه نوشته شده است :

با این حال هر چه کار می کردند و هر چه پول در می آوردند وبه هر حیله متوسل می شدند ، و هر چه برای بدست آوردن پول کافی زندگی ،سکه ها را این رو  وآن رو  می کردند فرشتگان نگهبان آنان از شدت خستگی به خواب عمیقی فرو رفته بودند . در ساعات بیخوابی شمارش پول خرد از خود می پرسیدند که آیا در دنیا چه اتفاقی افتاده است که دیگر حیواناتشان به آن برکت و سر سام گذشته زادو ولد نمی کنند و چرا پول به آن سهولت از میان دستها لیز می خورد و می رود و چرا کسانی که تا چندی قبل در ضیافتها  ،دسته دسته اسکناس آتش می زدند و  حالا از گرانی شش مرغ به قیمت دوازده سنتاوو آه و ناله سر می دهند و آن را به پای گرانفروشی و دزدی می گذارند . آئورلیانوی دوم بی آنکه چیزی بگوید فکر کرد تقصیر از دنیا نیست بلکه تقصیر به گردن گوشه مرموزی از قلب پتراکوتس است که در زمان باران اتفاقی در آن رخ داده که حیوانات را عقیم و پول را کمیاب کرده است . بخاطر این معما چنان در قلب او کاوش کرد که به جای منفعت ، در آن عشق یافت . وقتی خواست او را وادار کند که دوستش داشته باشد ، خود باردیگر  عاشقش شد . پتراکوتس نیز با افزایش عشق او عشقش نسبت به او روز به روز بیشتر می شد و اینچنین در بحبوحه خزان عمر بار دیگر به خرافت جوانی معتقد شد که فقر ، بردگی عشق است .

{صفحه 288 - صد سال تنهایی -  1967 - گابریل گارسیا مارکز - ترجمه بهمن فرزانه - انتشارات امیر کبیر }


سه‌شنبه 21 شهریور‌ماه سال 1391
تولد یک مهرداد و سینما

امروز 21 شهریور تولد دوست عزیز و دیرینه ام مهرداد امیرزاده است که بر حسب اتفاق روز سینما هم هست. تولد مهرداد و روز سینما رو بهش تبریک میگم و براش آرزوی سلامتی دارم .

در این عکس که سال 1386 درتهران در  منزل استاد حسین احمدی نسب گرفته شده از سمت چپ مهرداد  امیرزاده کارگردان  فیلم مستند سبابه بر رنگ ،  پیرامون زندگی استاد حسین احمدی نسب نقاش  و نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر برجسته هرمزگانی اهل میناب و ساکن تهران ، و نفر دوم  رضا تیموری از فیلمبرداران برجسته سینمای ایران  و نفر سوم خود استاد احمدی نسب حضور دارند . عکس را هم با اجازه تون بنده گرفته ام .


پنج‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1391
یک هشدار سینمایی

این یک هشدار سینمایی است !.

پس از اعلام اسامی فیلمهای راه یافته به بیست و نهمین جشنواره بین المللی فیلم کوتاه تهران و  عدم حضور هیچ نماینده ای از هرمزگان در بخشهای اصلی  این جشنواره نکات قابل تاملی به ذهن می رسد !

نکاتی که حتما قابل بررسی و پیگیری خواهد بود،  مخصوصا از سوی سینماگران و بلاخص مدیران سینمایی استان هرمزگان که چرا چنین شده است .؟! هر چند که  چند سالی هست که هرمزگان حضور کم فروغی از نظر کمی در این جشنواره داشت ، و در سال یکی دو تا فیلم در این جشنواره راه می یافتند، اما امسال به یکباره هیچ نماینده ای از  سینمای هرمزگان در جشنواره نیست . این نکته می تواند موضوع یک گزارش چالشی ژورنالیستی باشد و اگر ما روزنامه محلی درست و درمانی داشتیم می شد این بحث را بشدت پیگیری کرد . و روزنامه به عنوان چرخ چهارم دموکراسی می توانست این موضوع را به خوبی آسیب شناسی کند . اما  حالا که از همچین نعمتی ( رسانه - روزنامه - مجله و...) به بهره ایم حداقل مدیران سینمایی خودشان می توانند این موضوع را با برگزاری جلسات تخصصی مورد بررسی و آسیب شناسی قرار دهند و علت ها را پیدا کرده و در راه رفع آن بکوشند . به امید روزی که سینمای هرمزگان به دوران طلایی خود که همانا حداقل سالی 5 نماینده از سینمای هرمزگان در جشنواره حضور داشتند و یا حتی بیشتر و بهتر از آن برسد / آمین .

لینکهای زیر شامل اسامی فیلمهای راه یافته در بخشهای مختلف جشنواره 29 ام فیلم کوتاه تهران است .

1- داستانی


2- مستند


3- تجربی


4- پویانمایی



جمعه 10 شهریور‌ماه سال 1391
گزارشات کانون فیلم

دوست خوبم ادریس در وبلاگش  آبی - صورتی گزارش حضور هفتگی خود را از کانون فیلم انجمن سینمای جوان بندرعباس می نویسد، برای مطالعه این گزارشات می توانید به این ادرس مراجعه کنید .


پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1391
تمرین فریاد

تمرین فریاد

خیلی وقت بود هرمزگانی ها منتظر حضور یکی از تیمهای فوتبالشان در لیگ برتر بودند . فوتبال هرمزگان هم مثل باقی شاخه ها به غیر از موسیقی حضور کم فروغی را در عرصه ملی داشته است .

البته سالهای خیلی دور بوده اند افرادی ،که از هرمزگان در تیمهای مختلف ملی در مقاطع مختلف حضور داشته اند . به عنوان نمونه در تکواندو برادران دانش ، در دو و میدانی بلالی پور و در فوتبال عباس سرخاب و فرامرزی یا در سالهای قبل تر ، در زمانی که مرحوم صالح سنگبر هم دوره ای  پرویز قلیج خانی در تیم ملی بود و هم دوره ای هایش از بندرعباس در تیم منتخب جوانان ایران بازی می کردند از جمله علی غلامی تازیانی و دیگران .....

تا اینکه هرمزگان و لرستان آخرین استانهایی بودند که فوتبالشان به لیگ برتر راه یافت . خب البته لیگ برتر به دلیل توی چشم بودن و نگاه ویژه فضای رسانه ای کشور به آن و  به خصوص هنگامی که تیمهای مختلف با دو  تیم مطرح استقلال و پرسپولیس بازی می کنند، اهمیت ویژه ای پیدا می کند . و این برای مسئولین و مردم هر استان یک جذابیت و یک فرصت به حساب می آید . حالا اینکه چرا هرمزگان بازیکنان بومی را در سطح ملی آنچنان که باید و شاید در تیمهای آلومینیوم و شهرداری ندارد؟ یک بحث مفصل کارشناسی می طلبد و در حیطه کاری من نیست و مسئولین و کارشناسان تربیت بدنی و ورزش استان باید در این باره حرف بزنند و چاره اندیشی کنند . که البته بنده دلایل شخصی خود را دارم که به موقع در فرصتی دیگر خواهم نوشت .

خلاصه پس از این مقدمه خدمتان عارضم ،همان گونه که  در پست قبلی اشاره کردم بعد از خواندن کتاب فوتبال علیه دشمن نوشته سایمون کوپر و ترجمه عادل فردوسی پور، جو مرا گرفت و رهسپار ورزشگاه خلیج فارس شدم. روزی که تیم آلومینیوم هرمزگان و صنعت مس کرمان مسابقه داشتند . وقتی به ورزشگاه رسیدم ده دقیقه از بازی شروع شده بود. اما همچنان تماشاگرانی مثل من که تعداد شان زیاد بود سرازیر ورزشگاه می شدند. صفهای نسبتا طولانی برای خریدن بلیت ایجاد شده بود. من  و خیلی های دیگر فکر می کردیم بازی مجانی است ! و این شاید به خاطر گزارشی بود که در برنامه نود از بازی آلومینیوم و سایپا پخش شده بود که در آن یک تماشاگر هرمزگانی گفته بود : ما در ورزشگاهمان پول نمی گیریم و تیم سایپا هم نباید پول بگیرد !. ما فکر کرده بودیم که دیدن بازی مجانی است، که اینطور نبود. باید برای ورود سه هزار تومان میدادیم که البته برای جایگاه وِیژه یا همان وی آی پی 5 هزار تومان بود . بلیت سه هزا تومانی خریدم و وارد استادیوم شدم . استادیوم خلج فارس نسبتا بزرگ و شیک و نوساز به نظر می رسید . این استادیوم 20 هزار نفر گنجایش دارد به گفته مسئولانش البته ! . و در بهترین نقطه شهر بندرعباس واقع شده، پشت شهرک مسکونی الاهیه و دیداس و نرسیده به چهارراه پگاه ،بر روی یک تپه بنا شده است .  نیروهای امنیتی بشدت نظم و انضباط ورزشگاه را کنترل میکردند. فضا نسبتا آرام بود. جو خاصی بیرون ورزشگاه وجود نداشت و فقط نکته ای که به چشم می خورد پشت در ماندن جوانان و نوجوانانی بود که درخواست داشتند مجانی وارد وزشگاه شوند و بازی تیم استانشان را تماشا کنند، که از حضور آنها ممانعت می شد. البته چنتایی را نیروهای انتظامات زیر سیبیلی رد می کردند. اما به تعداد زیادی این اجازه را نمی دادند. بعضی از تماشاگران پشت در مانده، یواشکی به هم می گفتند که اگر ده دقیقه از بازی بگذرد ، کلا درب استادیوم را باز می کنند و می توانند وارد شوند . خیلی ها منتظر این موقعیت پشت درهای بسته بودند .

وارد استادیوم که شدم جمعیت حدود 5 یا 6 هزار نفری نشسته بودند. خیلی سرو صدایی به گوش نمی رسید .جمعیت کماکان داشتند جاگیر می شدند .من هم رفتم و در  بالاترین ردیف صندلی ها در سمت جنوب  غربی ورزشگاه نشستم. دید خوبی مشرف به زمین مسابقه داشتم. بازی در جریان بود که از گوشه و کنار فریادها و تشویقهایی شنیده  می شد. در ظلع جنوبی ورزشگاه یک گروه 50 نفری از طرفداران تیم مس کرمان حضور داشتند که بشدت تیمشان را با فریاد (( صنعت مس با غیرت )) تشویق می کردند ! همراه خود شیپور وطیل بزرگ  آورده بودند . این گروه 50 نفری جوری تشویق می کردند که  کل ورزشگاه مبهوت این سرو صدا ها شده بودند! به شکلی که بندرعباسیها فکر نمی کردند این گروه 50 نفری بتوانند ورزشگاه را قبضه کنند و صدایشان از طرفداران 5 هزار نفری آلومینیوم هرمزگان بیشتر بود.!

بندری ها ساکت بودند به غیر از تعدادی که با طبل بزرگی با تشویقهای یواششان آنرا همراهی می کردند. در این حین بازی متعادل پیش می رفت،  و هر دو تیم حمله هایی را روی  دروازه های یکدیگر ترتیب می دادند. تماشاگران کرمانی بر شدت تشویقهایشان افزودند. و صدایی از تماشاگران آلومینیوم در نمی آمد تا اینکه در گوشه ای از  ورزشگاه تعدادی از تماشاگران بندرعباسی که در ساختن شعار و فریاد های لازم مشکل داشتند ( که این خودش یک بحث ریشه می طلبد ) یک شعاری را در آن واحد و در لحظه ساختند و یکصدا فریاد زدند: (( کرمونیٍ شیره ای )) همین که این شعار شنیده شد بندرعباسی های  کل ورزشگاه که از سرو صدای زیاد تماشاگران  کم کرمانی به تنگ آمده بودند و با کشف این شعار به وجد ، یکصدا فریاد  زدند کرمونی شیره ای ! تماشاگران آلومینیوم این شعارشان را با تمسخر و خنده ی هستیرک همراه کردند و در این بین تماشاگران کرمانی ساکت بودند و گوش میدادند .!!  حساب کنید چنتایی از تماشگران بندری که  خودشان دستی بر شیره داشتند یکصدا فریاد می زدند:  کرمونی شیره ای !!! و این جای تعجب داشت و داشتم از تعجب شاخ در می اوردم .!

تماشاگران  هموطن عزیز کرمانی که  چاره ای  ندیدند ، تا اینکه دست به یک حرکت انتحاری زدند و با همان  ریتم تشویق فوتبالیشان فریاد زدند،، تشکر تشکر ، تشکر تشکر !! با شنیدن این فریاد ماخوذ به حیای طرفداران تیم مس کرمان کم کم بندرعباسی ها  نیز خجالت کشیدند و این شعار زشت را علیه آنها به کار  نبردند! و به تشویق تیم خودشان مشغول شدند . در این حین و بین یک موقعیت بسیار خوب پشت هجده قدم تیم مس نصیب بازیکنان تیم آلومینیوم شد که بازیکن برزیلی این تیم {دسوزا} با یک ضربه محکم توپ را وارد دروازه مس کرد و ورزشگاه منفجر شد از شادی و هیجان و فریاد ..............(+1)

در اواخر نیمه اول بود که تماشاگران تیم آلومینیوم همچنان مشغول شادی بودند که ناگهان  تماشاگران تیم مس اقدام به دادن شعار{ اکبر ضد فوتبال} نمودند ! در واقع اشاره اشان به اکبر میثاقیان سر مربی تیم آلومینیوم بود که معروف است که فوتبال را به شکل دفاعی و بسته بازی می کند . در ادامه طرفداران تیم  هرمزگان تماشاگران تیم مس را هو کردند و بشدت از این شعار آنها بر آشفته شده بودند، اما کرمانی ها ادامه دادند اکبر ضد فوتبال ، اکبر ضد فوتبال،  صدایشان بیشتر از 5 هزار نفر بندری به گوش می رسید !!

به نظرم طرفداران تیم آلومینیوم هرمزگان باید فکری به حال فریاد هایشان  و شعارهایشان بکنند و این خودش مساله ای است. درواقع فریاد هم تمرین لازم دارد ! این جای تعجب دارد که چطور ممکن است صدای 5 هزار نفر کمتر شنیده شود از صدای 50 نفر ؟!! این باید بررسی شود !!

خلاصه بازی با همان نتیجه یک بر صفر به نفع تیم آلومینیوم در نیمه اول به پایان رسید و در شروع وقت استراحت بین دو نیمه بود که بندریها برگ برنده ی خود را رو کردند. زمانی که از طرف مسئولین ورزشگاه موسیقی محلی ریتمیک با ریتم لنگ بندری با صدا و گویش و لحنی بندری  از طریق باندهای صوتی بسیار قوی  استادیوم پخش شد، که ناگهان تمامی سرها، نگاه ها ،دستها ، دوربینها و موبایلها به سمت کنار جایگاه ویژه ورزشگاه چرخید، و ملت دنبال چیزی می گشتند و من هم !. که بله جانم برایتان بگوید آقایی به نام غلام زارعی بشدت موسیقی را همراهی می کردند! دیدن این صحنه برای تماشاگران هیجانش بیشتر بود از تماشای خود بازی فوتبال ! و بشدت ورزشگاه را تحت تاثیر خود قرار داده بود . حرکات موزون آقای غلام زارعی به حدی جذاب بود که اصلا قابل وصف نیست ! فقط ای کاش یک دوربین با کیفیت داشتم ( البته باموبایلم فیلم گرفته ام که لینکش را برایتان می گذارم) تا قیافه تماشاگران کرمانی را در  این لحضه به خوبی ثبت و ضبط می کردم ! کرمانی های طرفدار مس که تعدادشان به 50 نفر هم نمی رسید ایستاده بودند  و  انگار در جایشان  خشکشان زده باشد ! گویی یک آدم هنر دوست برود در موزه هنری و در مقابل آثاری از رامبراند و پیکاسو و میکل آنژ قرار بگیرد و مجذوب این آثار هنری شود! و بخواهد از نزدیک آنها را لمس کند ، مات و مبهوت این صحنه بودند! . ناگهان موسیقی که در وسط حرکات موزون غلام زارعی می خواست اوج بگیرد ،قطع شد .! و تماشاگرانی که می رفت کم کم  حرکات موزونشان سرو شکلی به خودبگیرد ناکام مانده بودند ، بافریاد های زیاد و خشم آلود خود اعتراض کرده و مسئولان ورزشگاه را مجبور کردند که این ترک از موسیقی را برای چندمین بار {پلی} کنند !! و تماشاگران آلومینیوم نیز آقای غلام خان زارعی  را در این حرکات همراهی مبسوطی کردند و هیجانها را  آزاد کردند و شعف را یکپارچه نمودند.  توصیف اینگونه از صحنه ها  بیشتر از این از  قلم این حقیر بر نمی آید،  نیاز به نویسنده ی  قدر تری هست برای وصف هیجانات اینگونه صحنه ها !(2++3)

نیمه دوم بازی شروع شد مکانم را در ورزشگاه تغییر دادم و به سمتی دیگر رفتم تا با  زاویه دیگری بازی را تماشا کنم . در نیمه دوم  بازیکنان آلومینیوم دو موقعیت صد در صد و مسلم گلزنی را از دست دادند که  به شدت اعتراض تماشاگران را به همراه داشت .

سر انجام بازی با همان نتیجه 1- بر صفر به سود تیم آلومینیوم به پایان رسید تا آلومینیوم هرمزگان در اولین سال حضور خود لیگ برتر و در کل حضور هرمزگان در  بالاترین جایگاه فوتبالی کشور، سرانجام طعم برد را بچشد و این مصادف بود  با تماشای بازی از نزدیک این تیم  از سوی اینجانب  .! در واقع پا قدم بنده بوده است (:

من سالیان پیش به ورزشگاه آزادی تهران رفته بودم البته نه برای دیدن بازی تیمهای استقلال و پرسپولیس بلکه برای دیدن بازی فجر سپاسی و سایپا ، زمانی که منصور پور حیدری مربی تیم فجر بود. و همچنین چند باری هم به ورزشگاه تختی بندرعباس رفته بودم ، برای تماشای بازی تیم خواجه عطا ،زمانی که عقیل مرادی بهترین گلزن این تیم بود و از نزدیک بازی فوتبال  را در ورزشگاه دیده بودم .

اما در بازی آلومینیوم بود که به یقین رسیدم فوتبال هیجان ، شور و نشاط وصف نشدنیی  به همراه دارد ، که اساسا قابل مقایسه با تماشای یک فیلم سینمایی خیلی خوب در سالن سینما نیست و سینما در این مورد  به گرد پای فوتبال هم نمی رسد.  این جمله معروف بسیار درست  است که فوتبال ورزش توده هاست . فوتبال امید اقشار پایین دست اجتماعی است . فوتبال انرژی نهفته یک ملت را آزاد می کند . فوتبال و استادیوم فوتبال، مکانی برای فریاد زدن تمامی رنجهای بشری است .

پی نوشت:  در لینکهای زیر می توانید تصاویر مربوط به این بازی را که  با دوربین موبایل گرفته ام ببینید .

لینک مربوط به گل بازی +


لینکها ی 2و +3

 

 

 

 


پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1391
فوتبال علیه دشمن

تازه ترین کتابی که خوانده ام کتابی بود نوشته سایمون کوپر به نام فوتبال علیه دشمن با ترجمه عادل فردوسی پور ! . سایمون کوپر یک خبرنگار انگلیسی است که در سال 1993 این کتاب را منتشر کرده و پیرامون رابطه فوتبال و سیاست است . او برای نوشتن این کتاب به 22 کشور جهان سفر کرده و با برخی از بزرگترین مربیان ،بازیکنان و مدیران فوتبالی جهان مصاحبه کرده است . کتاب بشدت روان و جذاب است و خواننده پس از شروع کتاب دوست دارد یه کله تا ته کتاب را پیش برود . نکته ای که در مورد این کتاب هست شهرت فزاینده مترجم آن ،عادل فردوسی پور است که در ایران بیشتر از سایمون کوپر شهرت دارد و یکی از دلایل پر فروش بودن این کتاب ترجمه عادل فردوسی پور بوده است بی شک . عادل فردوسی پوری که خودش به تنهایی قابلیت این را دارد که کسی در مورد  تاثیرات حضورش در فوتبال این مملکت کتابی بنویسد ! یکی از تاثیرات خواندن این کتاب بر من این بود که پس از تمام شدنش همان بعد از ظهر تصمیم گرفتم به دیدن بازی آلومینیوم هرمزگان و مس کرمان در ورزشگاه خلیج فارس بروم که در پستهای بعدی گزارش این حضور در ورزشگاه را می نویسم . و توصیه می کنم فوتبال دوستان هرمزگانی نیز این کتاب سایمون کوپر را حتمن بخوانند !!

  بندرعباسی ها می توانند این کتاب را از کتابفروشی 5 استاد واقع در خیابان دانشگاه بخرند و بخوانند .

در مقدمه مترجم در این کتاب اینگونه نوشته شده است :


زندگی جنگ و دیگر هیچ بخشی از عنوان کتاب مشهور اوریانا فلاچی است. معادل واژه زندگی در این نام زیبا ، برای من فوتبال است . فوتبال یعنی زندگی . روزی که یک اتفاق فوتبالی نیفتد معنای یک روز نافرجام را دارد . انگار خورشید مثل همیشه غروب نمی کند ! خلا فوتبالی یکی از دردهای مشترک عاشقان فوتبال است که شاید بسیاری از خوانندگان این کتاب هم آن را تجربه کرده باشند ، و تابستان 88 گریبان مرا هم گرفت . مصدومیت های پی در پی در فوتبال که خانه نشینم کرده بود ،حذف تراژیک تیم ملی از جام جهانی ، تعطیلی تابستانی لیگهای اروپا ، تمام شدن لیگ فوتبال ایران و به پایان رسیدن یک دهه از برنامه نود . تماشا نکردن و گزارش نکردن و پا به توپ نشدن این خلا را دو چندان می کرد  تا اینکه فیبرهای نوری به کمک آمدند و در اینتر نت نام کتابهای فوتبالی ار جستجو کردم از میان نام کتابهای بسیار نام یک کتاب توجهم را جلب کرد Football Against the Enemy بهترین کتاب سال نوشته سایمون کوپر .................


{صفحه 9 کتاب فوتبال علیه دشمن نوشته سایمون کوپر ترجمه عادل فردوسی پور - نشر چشمه چاپ چهارم }






دوشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1391
تازه ترین اخبار انجمن

تازه ترین خبرهای انجمن سینمای جوانان ایران دفتر بندرعباس را می توانید از وبسایت این انجمن ، در این آدرس مشاهده فرمایید .


پنج‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1391
در انتظار گودو

در انتظار گودو ، نوشته مشهور ترین چهره تئاتر جهان پس از شکسپیر  یعنی ساموئل بکت .

بکت اهل کشور ایرلند است . در این نمایشنامه  که من بارها تفسیرها و نقدهایی از آن را شنیده  یا خوانده بودم، و به نظرم تفسیرش از خودش جذاب تراست !! ، اساسا به مقوله انسان و چیستی و ماهیت آن می پردازد . بکت در این نمایشنامه دست به کنکاشی فلسفی از سرنوشت انسان و هبوطش در زمین زده است . به نظرم بکت این پرسشهای ذهنی را با مخاطبانش به اشتراک گذاشته و اساسا این نمایشنامه را می توان در یک مفهوم کلی خلاصه کرد ، همچون که از عنوان سوالی آن بر می آید ، و آنهم چیزی نیست جز پرسش پیرامون هستی و انسان . اما نکته ای که هست مساله نامگذاری این جریانهای هنری مثل ابزورد یا تئاتر پوچی است که به قول آل احمد نمی توان به این گونه آثار، این عناوین را الصاق کرد. چراکه نوع نگرش هنری بکت  اساسا پربار تر از باقی نگرشهاست حالا چرا پوچی و بیهوده نام گرفته جای سوال است !!؟ 

در صفحه 80 کتابی که من خواندم ترجمه علی اکبر علیزاد از انتشارات نشر بیدگل تنها جایی یکی از شخصیتهای نمایشنامه به نام لاکی تک گویی نسبتا طولانی  دارد که  بشدت جذاب و راهگشا بود :

{با فرض وجود هستی بدانگونه که در آثار همگانی علمای فن در باب پروردگار فی فی فی نفسه با ...........}



نگاشته‌های پیشین
  • صفحه نخست
  •  
     
    بازدیدکنندگان : 339193
     

     

    موضوع بندی

    آرشیو